
سلام. بالاخره توانستم بلاگفا را باز کنم. نمیدانم بعد از چند روز. خواستم بگویم زندهام. زنده و ناامید. زنده و مایوس. زنده و در بنبست وقتی که به شهرم نگاه میکنم. خدا را شکر که دوستان خوبی دارم. و شغلی. و خانوادهای. هنوز به ما گزند مستقیم نرسیده. اما کیست که نداند نوبت ما هم خواهد. نوبت همه مان خواهد رسید و رگ سالم در تن از جامعه باقی نخواهد ماند. زنده بمان، از خودت و سلامت روانت مراقبت کن، و البته خو کن به تاریکی.
قدری ناامیدم که نومیدی آزارم نمیدهد. قدریست که بیخیالم میکند. قدری که میگوید بخواب گوشهٔ رینگ، این جنگها دیگر جنگ تو نیست، مچاله خواهی شد. از جامعهام نومیدم و هیچ جایی برای خودم در آن نمیبینم. رفتهام توی تاریکی. طوری که انگار همیشه جایم همینجا بوده. اما نبوده. نومیدم و زمزمه میکنم که خو کن به تاریکی.
حالم خوب نیست. هرروز خرید میکنم. پولهای اندکی میگیرم و به شکلی سریع و عصبی تمامشان میکنم. با فروشندهها لاس میزنم. از زنهای غریبه دربارهٔ رنگ و جنس لباسها نظر میگیرم و بهشان نظر میدهم. مدتهای زیاد، تمام دغدغهام میشود انتخاب رنگ چیزها و نئشگی بعدشان. شبیه الکیخوشهایم. شبیه بیغمها. این وسط یک خرید بد میتواند همه چیز را خراب کند و سرخوشیام را بخواباند. در همان فاصلهٔ کوتاه است که به یاد میآورم حال خوشی ندارم. که غمگینم بدون اینکه علت مشخصی داشته باشم. که مسئولیتها و کارهایم وضعیت جالبی ندارند و ممکن است از پا درم بیاورند. که در حقیقت دلم نمیخواهد با هیچکس حرف بزنم و احساس امنیت را از یاد بردهام. اما حرف میزنم. زیاد و بیهوده و بیهدف و بیفکر. دربارهٔ مرگ. دربارهٔ تنهایی. دربارهٔ غربت. دربارهٔ بزرگسالی. دربارهٔ تغییر. دربارهٔ پراکندگی. دربارهٔ ایدیاچدی. و هیچچیز هیچچیز را بهتر نمیکند.
نمی دانم چه چیزی بنویسم. نمی دانم کدام تصویرها به درد این جستار می خورد. نمی دانم تکه تصویرها را چطور به هم وصل کنم و چطور توضیح دهم که تکه تکه ها در من یکی شده اند. نمی دانم اصلاً جستاری در کار خواهد بود یا نه. به همه چیز مشکوکم. به هرچیزی که دربارۀ خودم باشد و هرچیزی که قرار باشد از سرانگشتان من جاری شود. هر بار فکر می کنم که این بار دیگر کارم تمام است. فکر می کنم که نشر از پیشنهاد همکاری به من پشیمان خواهد شد. فکر می کنم که طرح کتابم، در زباله دان تاریخ دفن خواهد شد. تاریخی که تنها خودم از آن آگاهم و نه هیچکس دیگر. فکر می کنم که کوچک مانده ام و دارم دست و پا می زنم برای بزرگتر شدن اما انگار نمی توانم. نمی دانم. از بازنده بودن خوشم نمی آید اما انگار چیزی در من هست که مرا مدام به این سمت سوق می دهد که حتی وقتی می توانی برنده باشی، آنقدر تعلل کنی تا همه از خط بگذرند و بعد نوبت تو شود. که ببازی. از فکرها خسته ام و دلم می خواهد بخوابم. از مسئولیت هایی که بهشان نرسیده ام و از زمان که تند می گذرد خسته ام و دلم می خواهد بخوابم. دلم می خواهد از اینجای زندگی ام بگذرم. از این همه رویارویی می ترسم. از این همه محک خوردن. گریه ام می گیرد. دلم می خواهد بروم بیابان و تنها باشم. خیلی تنها. هیچکس منتظرم نباشد. هیچکس نداند کجا هستم. دلم می خواهد با خاک، با عصارۀ تشکیل دهندۀ جهان یکی شوم و هیچ کدام از نگرانی هایم را به یاد نیاورم. دلم می خواهد به جای این اراجیف متنی که سفارش داده اند را بنویسم اما نمی توانم. بابا می گوید این را نگو. بگو می توانم. باشد. می توانم. می نویسم. می سازم. برنده می شوم. سربلند می شوم. از پس همه چیز برمی آیم. دختر نمونۀ خانه می شوم. با مامان دوست می شوم و سوگش را تسکین میبخشم. دوستانم را می بینم. از پس آدم های ترسناک برمی آیم. در مجله و در کتاب متن های خوبی منتشر می کنم. اپیزود پشت صحنه ام بی نظیر می شود و در پلتفرم پخش می شود. پیام های بی پاسخم را جواب می دهم. آدم ها دوستم خواهند داشت. از پس کارمندی برخواهم آمد. پالتو و چکمه می خرم و پول کم نمی آورم. پس انداز می کنم و ماشینم را می خرم و از پس هزینه هایش برمی آیم. از پس رانندگی در اتوبان های تهران. هدیه تهرانی می شوم. با روسری گره زده و عینک دودی و گام های استوار. با اعتماد بنفس. از سی سالگی نمی ترسم. از تنها ماندن. شاید که عشق در برم میگیرد بیاینکه طلبی از من وصول کند. مستندم تمام می شود. جشنواره ها را طی می کند. آدم ها تماشایش می کنند. سراغ فیلم های بعدی ام می روم. بیشتر کتاب می خوانم. بیشتر فیلم می بینم. ورزش می کنم. لاغرتر می شوم. و زیباتر. خال های صورتم را برمی دارم و ابروهایم را مرتب می کنم. به خواهرم توجه می کنم، خیلی بیشتر از این روزها. او را در شهر می چرخانم. حرف می زنیم، حرف های زیاد. به درد برادرهایم می خورم. راه و چاه نشانشان می دهم. بهشان پول قرض می دهم. از کارمندی بی نیاز می شوم. کتابم را چاپ می کنم. دیگر اینقدر نمیترسم. اینقدر مضطرب نیستم. انقدر کوچک نیستم. انقدر احمق نیستم. من برنده می شوم بابا. من می توانم. اینطوری خوب است؟
تمام شدن پاییز همیشه غمگینم میکند. وقتی میدانم که از دستش خواهم داد بیاینکه همهٔ آنچه میخواستم را از آن گرفته باشم و آرام تماشایش میکنم، به یاد زندگی میافتم، که میرود و میگریزد و هرقدر به آن چنگ بزنم، باز هم مانند آب روان است میان انگشتهایم.
خوشگذرانیهایم با منیر شبیه به مخدری شده است که برایم لذت و فراموشی میآورد و قبل و بعدش مملو از احساس عذابوجدانم میکند. عذاب وجدان از همهٔ کارهایی که باید میکردهام و نکردهام و همهٔ رسیدگیهایی که برای خانوادهام انجام ندادهام و همهٔ آدمها و دوستانی که مشتاق دیدارم بودهاند و ندیدهامشان بخاطر کارها، و کارها ناتمام و عبث ماندهاند، و در عوض همهٔ اینها مدام به این لحظههای کوچک سرخوشی برمیگردم با دوست تازهٔ دهههشتادیام که انگار اوایل جوانی را به زندگیام برمیگرداند. با او که هستم بیستوهفتسالگی و همهٔ آنچه که باید باشم و نیستم فراموشم میشود و همان علاف و سرخوش بیستساله میشوم که بیاهمیتترین چیزها را دنبال میکند و بهشان میخندد.
نمینویسم؟ نه، نمینویسم. از چه چیزی بنویسم. جهان مثل همیشه رو به فروپاشی است. جنگل ها می سوزند و چشمه ها خشک اند و آسمان نمی بارد. فقر این دور و بر میچرخد و عشق مدام راهش را گم میکند. هوا از زورِ آلودگی، بینایی آدم را میگیرد. چشم، چشم را و شهر را نمیبیند. تلاش میکنم بهاش فکر نکنم. تلاش میکنم بپذیرم عمرمان در این هوای ظلمآلود میگذرد و همین هوا ما را خواهد کشت. تلاش میکنم روی کارم تمرکز کنم. تلاش میکنم مدام فکر نکنم که ارزشش را دارد یا نه. وقتی مدام به این سوال فکر کنی و لنزت را کوچک کنی هیچچیز ارزشش را ندارد. دلم میخواهد کارهای بزرگی کنم اما مشکلم این است که به خودم باور ندارم. همینقدر ساده و کلیشهای. نمیتوانم باور کنم که کاری را واقعاً خوب انجام میدهم. همیشه فکر میکنم به شانس، به اشتباه آدمهای دیگر که به من فرصت دادهاند، به اینکه به زودی دستم رو میشود. در کنترل ذهنم و گذشتن از مانعهای روانی بسیار کمتوان شدهام و همین مرا کند کرده و به کارهایم آسیب میزند. اصلاً این مزخرفات چیست که به هم میبافم؟ یادم رفت که چه میخواستم بگویم.
بعد از چند روز فیلمبرداری، تمام انگشتهای دست راستم درد میکنند و تسکین پیدا نمیکنند. آنقدر دلم میخواهد از این موقعیتی که درش افتادهام فرار کنم که از خیال اینکه انگشتها آسیب جدی دیده باشند، خوشحال میشوم. این موقعیت همانی است که حالم را خوب کرده و مرا به چیزهایی برگردانده اما وحشتزدهام هم کرده است. چقدر از اشتباه کردن میترسم و چقدر همیشه فکر میکردهام برای اشتباه دیر شده است و چقدر همین فکر را اشتباه میکردم. چقدر اشتباه است اگر تا وقتی خیلی جوان و کوچکی در تشت اشتباهات و آزمون و خطا شنا نکنی و به بعد موکولشان کنی. اگر انگشتها آسیب دیده باشند، کنارهگیر خواهم شد بدون اینکه ارزشهای واهیام آسیب دیده باشند و چقدر این ژستِ قهرمانِ هیچوقت بازی نکرده، برای وقتی که اینقدر خستهای، در خیالت مطلوب مینماید. احتمالاً باید پای این حسهای سنگین، پای ترس و اضطراب و میل به فرار، پایداری کرد. احتمالاً این تنها راهیست که ظرف آدم را بزرگ میکند، گیرم به بها. احتمالاً باید تلخیها را در دست نگه داشت و صبوری و تلاش کرد. واگرنه کوچک میمانی. کوچکتر از بچهمورچهها و آب جهان تو را با خود خواهد برد. پایداری کن و روغن بزن برای التیام انگشتها.
هنوز چهل روز نگذشته بود. وقتی پلههای بیشمار ایستگاه را طی میکردم، صدای موسیقی هنگدرامی را شنیدم و بعد زنی را دیدم که شبیه تو بود؛ مثل وقتهایی که مریم را در جمعیت ِمیان قطارها میدیدم. زنْ زیبا و غمانگیز و آرام مینواخت. چشمها و لبهای تو داشتند تکان میخوردند و شیدایی ِتو توی دستهایش بود. میخکوب شده بودم و اشک میریختم و او به من لبخند میزد. قطعه که تمام شد، خندید و گفت: «یه بغل بده، چی شده؟» در آغوشش گرفتم و گفتم شبیه توست و گفتم که تو مُردهای. باز هم لبخند زد و با همان آرامی گفت «پس یکی بزنیم برای خاله؟» و با سرانگشتانش روی صفحۀ سرد و فلزی غوغای ستارگان نواخت و راهی خانه شدم. باشد رازی با ستارگانم. گریه میکنم و میخندم. انگار دوباره دارم لذت میبرم. زندگی در ردای عشق دوستانم، چشمهای نگران برادرم، دستان گرم خواهرم، در ردای درس و کاری که دوستش دارم، در ردای درختان و بادها، و در ردای اشکها و بغضها در برم میگیرد. خورشید هم هرروز طلوع و غروب میکند. همهچیز همینقدر ساده است. میخواهم هیچ لحظهای نباشد که فراموش کنم چه جوان و چه بیرحمانه میانۀ یک روز معمولی مُردهای و میخواهم مرگ را به زندگی بیاورم و فانی بودنِ هرلحظۀ وجودم را مدام مرور کنم اما آنقدر زور زندگی زیاد است که یادِ هر نیستی را با خودش از جا میکند. دوباره به یاد میآورم و دوباره میوزد. سمج شدهام. مراقب تاریکی هستم اما نمیخواهم فراموش کنم. نمیخواهم تسلیم شوم و میدانم که باید راهی باشد. که سرآخر میان این آغوش ِسرشار از خوشی و ناخوشی میان من و زندگی، جای کوچکی برای مرگ هم پیدا شود.
در شبهای بلند و غمانگیز پاییز دلم میخواست کسی باشد تا وقتی همهمۀ شهر آرام شد، در دل شبش برویم و چای بخوریم. فقط به قدر کمی چای و چند کلمه حرف، نه بیشتر. اما این شهر دردندشت و فاصلههایش زیاد است و آدمیزاد هم همیشه به قدر مناسبت تولدش دورش شلوغ نیست. آدمها پراکنده میشوند و آن کسی میماند که زندگیاش به زندگی تو بسته باشد. که خب، هیچکس نیست. به خودم میگویم بلند شو و فلاکس چای را پر کن و تا بامِ شهر، پانزده دقیقه راه برو و آنجا بنشین، تنهایی. نمیروم. دل و دماغش نیست. دلم برای آن خودی که توی شیراز بودم تنگ شده. آن خودی که توی جادههای جنوب. توی کوچههای پلکانی پلسفید. توی ساحل انزلی. توی بازار رشت. توی قطاری تاریک که در دل بیابانهای طبس میخزید. خودِ تنها و جسورم. خویِ من به نشستن و نظاره کردن آرام نمیگیرد، اما دیگر خستهام. دنبال ماجرا نیستم و از پول هم، تنها بدهی برایم مانده است. منتظر جواب شرکتی هستم که فکر میکنم قرار است کارمندشان شوم. راه دیگری نیست. یا شاید هم بود و من بلدش نبودم. بود و من صبور و تلاشگرش نبودم. بیمعنا و هذیانگونه به هم میبافم. دلم گرفته است و کارهایی روی هم تلنبار شدهاند که کاش میشد هیچوقت انجامشان ندهم. سرم را میکنم توی بازی گوشی موبایل و از مرحلۀ 998 دوپامین گدایی میکنم. کاش طور دیگری بودم.
باغ را پیدا نمیکنم
شب را پیدا نمیکنم
راه را تاریخ را در چهرهها و چشمانِ مردم شهر گم کردهام
و ناگهان بیستوهفت سالم شده است:
چسبیده به تمام درختان
چسبیده به صدای مادربزرگ
جامانده در قصهای
- باد از همهجا میگذرد-
خانه را خالی میکند
درها و پنجرهها را بههم میکوبد
ناگهان احساس میکنم که همه
تنهایم گذاشتهاند و رفتهاند
شاید نام دیگرِ مرگ همین باشد
هیچگاه نمیدانستم که از تنها مُردن اینهمه میترسم
زمان چهگونه جای مرا خواهد گرفت؟
بیستوهفت سال کنارآمدن با شب و روز
طعمِ مُرباها دوستیها
میوهها اُپراها
طعم ِ دلتنگی و انتظارِ دهکدهها و شهرهای لبِ مرز
بیستوهفت سال زمینْ رایگان، خورشیدْ رایگان
بیستوهفت پرده از اجرای نمایش میگذرد
خوابْ رایگان، فریادْ رایگان
بیستوهفت سال با تهلهجۀ ترکیِ خود
شهربهشهر گریستن
چهرهها را در چهرهها گم کردن
- باد از همهسو-
ما به دریاها دل بستیم
به سکوتِ خیس و سنگینِ صداها
به ژرفا و تلاطمهای اینهمه...
به درختها گوش چسباندیم
اندوهِ چوبین و زندهای افسانههامان را کشید
گاهی که از دلتنگی آواز خواندیم
نیمۀ تاریکِ ماه، دیوانهوار، بیقراری کرد، بیتابمان شد
خاطر از خورشید پُر کردیم
پلک در سنگها گشودیم
- دیگر نمیتوانم-
دست در آتش دارم
دست در گلوی لحظهها
جاهای خالیشدهام را
پرندگانی کورشده منقار میکوبند
دردْ، دشواریِ فاصلهها را میگرید
میساید و میانبارَد
ما تنها به زمین و زمان بسته بودیم
به چیزی پنهانشده در زاویههای تاریک و بُنبستِ فکرهامان
- ماه تنهاییِ ما را، آنگاه که در خواب بودیم،
بو میکرد-
بیرون آمدن خواب را
لرزیدن و ترس گرفتَنَش را
خونِ زردی که از رگِ شهرها می دود بیرون
عابرانی که رویاهاشان به آتش کشیده آنها را
آتش پیرامونِ همه چیز را، میبینم
بیستوهفت سال با«زمان»بازی کردن
و با سنگینیِ همبازیِ غایبِ خود ساختن
آتشِ پیرامون همه چیز را دیدن
بیستوهفت دریای متلاطم را در سکوت ریختن
در گلو گنجاندن
بیستوهفت سال، پشتِ چراغهای سبز
بیحرکت ماندن
پرت شدن از خوابی و به خوابی
از کابوسی به کابوسی
و تحقیق یافتنِ کابوسها
-درد از همه سو-
کاش به جز دست ها و چشم ها و قلبم
چیزِ دیگری برای از دست دادن داشتم
برای باد
بیستوهفت قایق از دلتنگیِ من میگذرد
بیستوهفت قایقِ واژگون
چند پردۀ دیگر ماندهست؟
باغ را پیدا نمیکنم
شب را پیدا نمیکنم
.
.
.
قدرِ عجیبی این شعر، منم. حتی از مرباها هم نام برده است. مرباهای عزیزم.
و عجیب این است که نام شعر بود: همبازی غایب...
از شهرام شیدایی
شبی که تو مرده بودی قرص ماه از سایهٔ خورشید قرمز شده بود و امشب که سالگرد تولد من است، به قول فروغ، آسمان ستارهباران است. بارش شهابی در پاییز. این چیزها هیچ ربطی به هم ندارند اما من دلم میخواهد فکر کنم که کهکشان توجه خاصی در غم و شادی به ما دارد. همهٔ شمعهای امسال را با یاد تو فوت کردم که دیگر نبودی و دیوانهوار عاشق تولد بودی. هر بار که با چشم پراشک به عزیزانم نگاه کردم که عشق و لبخند روانهام میکردند، یاد تو بودم که تنها بودی. قدر زندگی، قدر شمعها، قدر آدمها و اشکها و لبخندها را دانستم و به یاد تو بودم که چه بیقدر ماندی و رفتی. یاد زندگیات که مثل شن روان از لای انگشتهایت ریخت.
کاش نمرده بودی و مثل همیشه، فردا زنگ میزدی و با همان صدای خسته تولدم را تبریک میگفتی.
یکی از دغدغههام اینه که اگه بمیرم، خوانندههای وبلاگم چطوری میفهمن که اینجا رو ترک نکردم و دنیا رو ترک کردم.
چرا عشق این همه غم انگیز است؟ چرا اینطور آدمی را در هم میشکند؟ تنم چطور به نجات من برخاسته و از دل سوگواری و مرگی که همۀ چشمم را پر کرده، به دلدادگی پل زده است؟ تن طفلکیای که نمی داند این بار هم جز رنج چیزی نصیبش نیست.
کمی کار کردهام و مفید بودن و به سرانجام رساندن کیفم را کوک کرده. انار میخورم، طرح درس مینویسم و با دوستانم میخندم و به یکیشان میگویم نمیدانم چرا انقدر حال و انرژیام خوب شده. دنبال آهنگی هستم که پلی کنم و به ادامۀ کارها برسم که در فولدر آهنگها، برمیخورم به آهنگ غمگینی که سالها پیش اولین بار در اتاق تو شنیده بودم و از همان جا در ذهنم مانده بود و یکی دو سال پیش دوباره پیدایش کرده بودم. و اشک، مانند رود روانی جاریست. خیلی اولینهایم با تو بود. اولین تابستانها. اولین بار دیدنِ یک کلاس نقاشی. اولین بار تنها بودن در خیابان بدون والدین. اولین بار خوردن بستنی کیم با پفک. اولین پیدا کردن کارتهای کوچک عکس بازیگرها در پاکت خوراکی. اولین بار شنیدن آهنگ رپ و آشنا شدن با یاس. اولین بار دیدن فیلمهای وحشتناک. اولین بار انتخاب پسرهای توی سریالهای شبانه برای خوش آمدن. اولین بار دیدن زنی برهنه. اولین بار ترسیدن از جن ها! اولین بار کشیدن مو و چنگ زدن دستها. اولین بار فهمیدن اینکه دختربچهها میتوانند عاشق شوند. اولین بار فهمیدن اینکه آدمها میتوانند خودشان را بکشند. اولین بار از عقد کسی عکاسی کردن. اولین بار خاله شدن با بچۀ تو. اولین بار که آدم بیدفاعی را تحقیر کردم و گفتم حق ندارد در خانۀ ما این کار را بکند. اولین بار که کسی به کنسرتی دعوتم کرد و من رد کردم. اولین باری که احساس وظیفه کردم کسی را نجات بدهم. اولین باری که کسی پیش چشمم از دست رفت.
خدا لعنتت نکند زن. تو نباید میمُردی.
.
.
.
*جملۀ اول همان آهنگ. اسمش بود: امشبم رد میشه.
تو نباید میمُردی
این تنها عبارتیست
که در دریچهٔ یقینم باقیست
بهار همخوابهات نشد
و دست و پایت به تاریکی غلیظ رختخوابت چسبید
اما نباید میمُردی
تنت رام نشد
و باد کردی
مثل بادکنکهای رها
که هر لحظه بیم است در آسمان گم شوند
تو گم شدی
اما نباید میمُردی
از نبردهای عاشقانه
سرشکسته برگشتی
و کوه و درهها دوباره پیماییدن را پس زدند
هیچچیز به عقب برنمیگشت،
اما تو نباید میمُردی
قرصها زندگیات را احاطه کردند
هوای اتاق را
تار و پود ملحفهات را
چشمهایت توی آینه را
تا خرخره بالا آمدند
و تو مطمئن بودی که دیگر خلاصی در کار نیست
اما نباید میمُردی
باید در همان تاریکی غلیظ و سیال
میپوسیدی
و دوباره از نو بلند میشدی
همانطور که هر بار
مثل ققنوسی پرپر میزدی
و پر تازه میگشادی برای برخاستن
پر تازه میگشادی برای برچیده شدن
و معجزه میکردی
معجزه
شیوهٔ تو بود
تو باید همه چیز را عوض میکردی
تو باید شمشیر شکستهات را برمیداشتی
و راه آمده را
تا جایی که خورشید پیدا شود
برمیگشتی
تو نباید میمُردی
اما
مُردی
مُردی و حرفها باد شدند
مُردی و جنگها به تاریخ و رویا پیوستند
مُردی و همهٔ دردسرهایت تمام شد
تن کبود تو
در زندگی
پشت پردههای حجب قایم شد
و حالا
آنقدر کبود شده بودی
که شب شده بود
و تاریکی چشم آدمها را درد میآورد
ذرهذره کمشدنت را
تنها دیوارها فهمیده بودند
اما حالا
جنازهٔ سنگینی بودی
که هیچکس نمیتوانست نادیدهاش بگیرد
تو مُردی
و دخترت بازی میکرد
تو مُردی
و مادرت دعا میخواند
تو مُردی
و خواهرانت دور بودند
و برادرانت غرق زحمت
قلب تو
مهربانیهای آخرش را تقدیم کرد
و بعد خوابت کرد
و بعد ایستاد
تو سزاوار چنین مُردنی بودی
اما نباید میمُردی.
+ بشنوید.
تو واقعاً مُردی. هنوز نمیفهمم این دقیقاً یعنی چه. هنوز یادم میرود و وقتی پشت شیشۀ اتوبوس از هیاهو آرام میگیرم یادم میآید. تو واقعاً مُردی و من دیگر نمیتوانم با تو دعوا کنم. نمیتوانم بگویم در گذشته چه فکرهایی دربارهات کردهام یا کجاها آزارم دادهای. در دعوای آخرمان، شاید بیشتر از دو سال پیش، وقتی که منفجر شدم و حرفی زدم که انتظارش را نداشتی، عقب نشستی و زنگ زدی و گفتی بیا حرف بزنیم. گفتی من نمیدانستم چنین چیزی در دل توست. گفتی بیا حرف بزنیم و حلش کنیم. گفتم باشد. اما نیامدم. میدانستم که نمیآیم. سخت بود و ترس داشت و نمیخواستم چرک و عفونت گذشته را رو بیاورم. کاش آورده بودم. کاش در عفونت شنا کرده بودم و حرف زده بودیم. شاید در پسش نزدیکتر شده بودیم ها؟ شاید آن سوی چرکها جزیرهای بود که حال کودکیمان را داشت. شاید دوباره از ته دل با تو میخندیدم. شاید میرفتیم کافه و شاید رویم توی رویت باز میشد و بخاطر بلیتهای کنسرتت مسخرهات میکردم و میگفتم بلند شو بیا برویم یک کنسرت درست و حسابی. شاید بیشتر از دلت باخبر میشدم. شاید بعدش بیشتر حالت را میپرسیدم. شاید بیشتر از چند دقیقه توی خانهات کنارت میماندم. شاید نمیمُردی.
چند روزی هم مثل همۀ زندگی تو. تا ظهر میخوابم، بعد چند ساعتی گیج میزنم، و بعد از ناهار، وقتی که اضطراب و بیکفایتی و ناتوانی به حد کافی مستولی شد، دوباره میخوابم. بیدار میشوم توی تاریکی اتاق، توی غلظت سیالِ سیاهی دم غروب. و یاد تو میافتم. یاد اینکه همۀ زندگیات توی همین تاریکی غلیظ و سیال گذشت. با این تفاوت که سر آخر، دوستانی و کارهایی زندگی من را پر میکنند و زندگی تو را هیچ چیز پر نکرد. هیچکس از رختخواب بلندت نکرد. توی رختخواب مُردی. دلت میخواست بروی دانشگاه. بروی کار کنی. بروی عشق را فتح کنی. اما توی رختخواب مُردی.
سالها یکی از شعرهای فروغ را زیرلب زمزمه کردم و تا امشب نفهمیده بودم که چقدر شبیه توست.
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیدهست.
حیاط خانۀ ما تنهاست
حیاط خانۀ ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانۀ ما خالیست
ستارههای کوچک بیتجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجرههای پریده رنگ خانهی ماهیها
شبها صدای سرفه میآید
حیاط خانهی ما تنهاست.
دوباره برگشته. اینجاست؛ توی چهرهام، توی صدایم، توی ضربآهنگ راه رفتن وخوابیدنم. نمیتوانم پسش بزنم. چشم میچرخانم که دستی هست تا پیش از فرو رفتن سرم در این آب، دستم را نگه دارد یا نه. نهایت تلاشم این است که به ضرب و زور خودم را ببرم بیرون تا کتابفروشی و بعد چند ساعت همان جا بمانم، چون یارای برگشتنم نیست. و باز که میگردم انگار کوه کندهام.
اینجاست و نمیدانم چطور دنبال کار بگردم. چطور نیمهتمامها را تمام کنم. چطور ناامید نشوم و چطور تمام اشتباهاتم را دوره نکنم. چطور مراقب خواهر و مادرم باشم که روی لبه اند و اندوهشان حتماً که از من بیشتر است. اینجاست و نباید همخوابهاش شوم؛ که دیگر بلند شدن از این بستر سخت است.
گمان میکنم بهترین روزهای پس از مرگ عزیز، همان هفتهٔ اول است. لحظههایی که تازه ضربه را خوردهای و مثل لحظهٔ افتادن روی زمین، تنت داغ شده است و شوکه شدهای و فرصت نشده درد را تا استخوانها حس کنی. روزهایی که آیینها در برت میگیرند؛ همه چیز سریع و از پیش تعیین شده است، هل و گلاب و بیدمشک و بهارنارنج توی دستهایت میچرخند برای حلوا، و شربت برای هرکس که زیاد گریه کرده است. پودر پسته پخش میشود روی خرما و کبریت میکشی زیر شمع و آدمها جمع میشوند و همه مهربانتر از همیشهاند و اشک و آغوش رد و بدل میشود. روزهایی که میتوانی بنشینی روی زمین و به تکههای قلبت نگاه کنی که شکسته است. روزهایی که باید حواست به دیگران باشد و همین قوی نگهت میدارد. روزهایی که میتوانی هر عصر به گورستان بروی. سخت، وقتی است که دور شدهای. آن صبحیست که در سکوت خانه بیدار میشوی و چند وقت از ضربه گذشته است و تازه رد کبودی را روی تنت میبینی. تازه میفهمی کوفته شدهای و نمیتوانی تکان بخوری. آیین تمام شده و چیزی نیست که برایش بدوی. حالا هر کس در تنهایی خودش باید با واقعه روبهرو شود و در باد اوایل پاییز بغلتد. حالا باید به زندگی همیشگی برگردی که انگار راه و چاهش را مدتهاست فراموش کردهای. حالا انگار با زندگی خودت غریبهای.
دلتنگم و تنها جایی که دلم میخواهد باشم غروب گورستان است. آنجا برایم از آشناترین نقطههای زمین است. بخشی از کودکیام در گردش میان قبرها میگذشت. حالا یار همان کودکی زیر خاک همانجا خوابیده. خودم را لایق سوگواری نمیدانم مگر زمانی که آنجا ایستادهام. چه فاصلهها که میان زنده و مردهمان بود و هست عزیزم.
دردی کاملاً جسمانی را در گلویم احساس میکردم. نه به شکل استعاری، که به شکلی واقعی انگار راهش بسته شده بود و با اینکه داشتم گریه میکردم، سبک نمیشد و هر لحظه بستهتر میشد. به جیغ زدن احتیاج داشتم. به فریاد زدن. وقتی هیچ راهی پیش پایت نیست باید بتوانی لااقل در بیابان فریاد بزنی. نمیتوانستم. نیمهشبی بود در آپارتمان و از بابا میخواستم صدایش را بیاورد پایینتر. همۀ مشکلم این است که نمیتوانم به پذیرش برسم. پانزده سال است نمیتوانم بپذیرم بخشی از زندگیای که دوستش داشتم را از من و ما گرفته. نمیتوانم به نداشتن این تکه عادت کنم و نمیتوانم ببخشمش و نمیتوانم قبول کنم دیگر هیچوقت نخواهم داشتش و انگار مدام منتظرم چیزی این اوضاع را عوض کند. معجزهای از آسمان بیاید و او شفا بگیرد. آدم دیگری بشود. نمیشود. نمیتوانم بپذیرم که فاطمه واقعاً مرده. که کابوسم، واقعاً حقیقی شده. نمیتوانم بپذیرم آدم خوب و کاملی نیستم. که من هم بدجنسی کردهام. که هیچوقت برایش همۀ تلاشم را نکردم. که دریغ کردم. نمیتوانم بپذیرم حالا پر از حسرت و اشتباهم و از چیزهای زیادی پشیمانم. نمیتوانم بپذیرم قسمتم این باشد. دلم میخواهد جیغ بکشم. مثل بچگی، مثل وقتی که با فاطمه دعوا میکردیم و موهای هم را میکشیدیم و ناخن فرو میکردیم توی دستهای هم. نمیتوانم بپذیرم این همه زمان گذشته و هیچ چیز مثل بچگی نیست. نمیتوانم بپذیرم که زندگی، مثل شن روان، از لای انگشتهایم میریزد، و من هیچ چیزی را نمیتوانم نگه دارم. حالم خوش نیست. حال هیچکس خوش نیست. و شاید حال هیچکس بدتر از مامان نباشد. مامان که هیچ چیز بروز نمیدهد، سکوت میکند، و با لبخند تلخی به آرامی میگوید: فاطمه تنها دلخوشی من بود.
هیچ اندازه شفقتی برای او در دستم نمانده. همهاش خشم است.نمیتوانم یا نمیخواهم به هیچ درک مشترکی برسم. نمیخواهم تحمل کنم. چشمهایم را میبندم. نبودنش را تصورمیکنم. اشکها سُر میخورند. خشم، عشق میشود. استیصال و درماندگی همه چیز را در بر میگیرد. تجربهاش عجیب است؛ حمل همزمان حسرت و حرمان و کلافگی و بیزاری و عشق و دلسوزی و خاطره و ناتوانی و خشم. حتی سوگِ دیگری هم، تبدیل به خشم برای او میشود. شفقت میخواهم و پیدا نمیکنم. زخمهای کهنه آمدهاند بالا و به چرک نشستهاند و خیالِ التیامی هم در کار نیست.
باد که زوزه میکشد، آب که در گرداب چاه میپیچد و به زمین میرود، زنها در سرم مویه میکنند. صدای نالههایی مدام در سرم میپیچند که هیچوقت نشنیدهام. و مثل روزهای بعد جنگ که هر صدایی مثل صدای انفجار بود، حالا هرچیزی را با گریه اشتباه میگیرم. دست میبرم لای موهای نرم دخترک تا به خواب رود. دخترکی که دست به دست خواهد چرخید و مادرش را دیگر پیدا نخواهد کرد. احساس میکنم میمیرم، زودتر از چیزی که گمانش میرود. فروغ میگوید طبیعیست که فکر کنی. میگوید بعید هم نیست. ممکن است. فروغ از مرگ فرار نمیکند و آرام میماند و تایید میکند که تو خواهی مرد. نمیدانم چطور میتوانم چیزها را پشت گوش بیندازم و تعلل کنم وقتی که میدانم خواهم مرد. باید تا جان در بدنم هست بنویسم و به سرانجام برسانم. اینجا آنقدر شلوغیست و رشتهٔ افکارم پاره میشود که ادامهٔ حرفهایم یادم نمیآید.
مُرد. خاله مُرد. دو سال از من بزرگتر بود و همبازی بچگیها. رفیق جینگ مادرم. بچه که بودم، به غیر از همبازی، رقیبم هم بود. فکر میکردم مادرم را از من دزدیده. و بعد دیگر روی خوش بهش نشان ندادم. با او مهربان نبودم. بلیت کنسرت گرفت، نرفتم. مادرم هم دور افتاد. هم از من و هم از او. دیگر برای هیچکس نبود. خاله تنها و بیمار بود. طرد شده بود. در هیچ جمعی نبود. هیچ معاشری نداشت. به قرصها معتاد شده بود و باد کرده بود. چند باری خواستیم نجاتش بدهیم اما نشد. از بچهاش عکس گرفتم. با همه بیماری و ناتوانیاش به فکر بود که لباس قرمز تن دخترش کند و بفرستدش پیش من عکاسی. آنقدر عکسها را نشانش ندادم که مُرد. آنقدر بهش زنگ نزدیم که مُرد. آنقدر هیچکس دیگر محلش نگذاشت، آنقدر تنها شد، تنش آنقدر با قرصها باد کرد که پیش از سی ساله شدن، توی خواب قلبش ایستاد و مُرد. درست نیمهٔ روز نیمهٔ شهریور. حالا در این جادهٔ غریبیم و ماه کامل بالای سرمان راه میآید. پیش پیش از همهٔ آنهایی که بر سر گورش گریه خواهند کرد متنفرم، از خودم بیشتر از همه.